توی آسمون دنیا هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست آسمون جایینداره
******
می دونی فرق تو با عشق ، زندگی و گل چیه؟؟؟ عشق یک کلمه است ولی تو معنی اون هستی. زندگی یک اجبار است ولی تو دلیل اون هستی. گل یک گیاه است و تو عطر اون هستی.
یکی بود یکی نبود یه روزی از روزا با یه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل یه دوست خوب بود. یه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خیلی بهش عادت کردم. واسم با دیگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم. چه جوری نشون بدم که دوستش دارم. روز ها گذشت. من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش نشون بدم که دوستش دارم. یه روز قلبمو تقدیمش کردم٬ قلبمو پس داد! دختر عجیبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود. همین جور عاشقش موندم... یه روز اومد گفت: " این دوستمه اسمش سعید هست." یهو یه چیزی قلبمو فشار داد. بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم: "خوشبختم." دیگه چیزی از دلم نمونده بود. اون لبخند از ته دل نبود. فقط ماهیچه های صورتم بودن که به صورت یک لبخند شکل گرفته بودند. که باز هم ناراحت نشه! یه روز درحالی که گریه می کرد به خونم اومد و گفت: "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پیشت بمونم؟" با این حال که می دونستم این قلبمه که باز هم باید درد بکشه و جیک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم: "بله که می تونی." بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گریه کنه تا آروم بشه... چندین ماه گذشت... یه روز بهم زنگ زد و گفت: "پنجشنبه هفته ی دیگه عروسیم هست. کارت دعوتو کی بیارم خونتون بهت بدم؟" دیگه نمی فهمیدم چی میگه. منگ شده بودم. یهو دیدم داره میگه: "... کوشی؟ الوووووو...." گفتم: "اینجام. اینجام. یه لحظه رفتم تو فکر." گفت: "تو همیشه وقتی با من حرف می زنی میری تو فکر!" گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بیا دعوت نامه رو بده." .... اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم. یاد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم. خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم یه سه ساعت بخوابم. فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم. به چشماش زل زدم. هنوزم عاشقش بودم. ولی ... گفت: "یوهو. کجایی؟ بیا اینم دعوت نامه. پنجشنبه می بینمت." تا پنجشنبه بیاد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم. همه چیز واسم مثل جهنم بود. نمی تونستم تحمل کنم. به سیگار و مشروب هم عادت نداشتم. دوست داشتم برم بالای یه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم. .... پنجشنبه کت شلوارم رو پوشیدم. به سالن که رسیدم٬ اونو توو لباس عروس دیدم. چقدر زیبا شده بود. اومد جلو و بهم گفت: "خوش اومدی امین. برو یه جا بشین. امیدوارم بهت امشب خوش بگذره." دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزدیک گوشش و گفتم: "نه. اومدم این کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو همیشه توو قلب من هستی. منو یادت نره!" گونش رو بوسیدم و گفتم: "خداحافظ!" حالا این من بودم و تنهایی هام که باید تا ابد باهاش می ساختم!...
M O h s e nS O l e y m a n y
******
نظر یادتون نره ه ه ه ه ه
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 شهریور ماه سال 1386 توسط الناز |
| 1
نظر
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادهارفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا ایا گناهیهست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ مرا اینگونه باورکن
******
شکست عهد من وگفت هر چه بود گذشت به گریه گفتمش آری وچه زودگذشت بهار بود و تو بودی وعشق بود و امید، بهار رفت و تو رفتی و هر چه بودگذشت
******
عشق مدد کن که به سامان برسیم/ چون مزرعه تشنه به باران برسیم / یا من برسم به یار یا یار به من/ یا هر دو بمیریم و به پایان برسیم
******
یکی میدونه که دوستش داری، یکی نمیدونه دوستش داری! بیچاره اونی که فکر میکنه دوستش داری
******
ناله را هر چند که می خواهم پنهانش کنم سینه می گوید که من تنگ آمدم فریاد کن !.
******
روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو :
« من خوب می شناختمش
نامت چو آوازی همِشه بر لب او بود .
حتی زمان مرگ
آن لحظه های پر ز درد و غم و غروب
آن بیقرار عشق
چشم انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« شب در میان تاریکی در نور ماهتاب
هر روز در درخشش خورشید تابناک
هر لحظه در برابر آیینه ی زمان
آن دختر سکوت ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود .»
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
« جز تو دلش را به هیچ کس امانت نداد
هرگز خیانتی به دستان تو نکرد
هرگز نگاه پاک و زلال تو را ؛
با هیچ چشم سیاه مستی عوض نکرد
تا آخرین نفس ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته بود . »
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو :
افسوس ! دیر شد ؛ ای کاش !
کمی زودتر می آمدی . »
اما بگو :
« من خوب می دانم
حتی در آن جهان
آن خفته ی خموش ؛
در انتظار دیدن رویت نشسته است .»
روز ی اگر .......
اما ؛ نه ؛
او هیچوقت دیگر نمی آید .
کاش عمرم را به پایش هدر نمی کردم
******
شبی غمگین شبی بارانی و سرد مرا در غربت شبها رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنها و غریب است ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید اگر چه تا ته دنیا صدا کرد
******
خواهر کوچکم از من پرسید:
پنج وارونه جه معنی دارد؟
من به اوخندیدم
گفت : خودم بر دیوار بر ساقه ی درختان دیدم
باز به اوخندیدم
گفت خودم دیدم دیروز
مهران پسر همسایه
پنج وارونه بهمینو داد
باز به او خندیدم
آنچنان خنده برم داشت که طفلکترسید
بغلش کردم و بوسیدم
باخود گفتم:
بعدها وقتی بارش بیوقفه ی درد
سقف کوتاه دلت را خم کرد
بی گمان خواهی فهمید
پنجوارونه چه معنی دارد.
******
به عقیدهء پرنده محبوس آسمان لبریز از پروازهای برباد رفته است.
******
چقدر سخته گل آرزوهات را توی باغچه دیگه ببینی و آن وقت آروم زیر لب بگی: گل من باغچه نو مبارک.
******
5 راه عزیزتر شدن:
.
.
.
.
تو که "عزیزترینی" دنبال چی می گردی؟
******
زیر درخت انار نشست .درخت انار عاشق شد گل داد سرخ سرخ .گلها انار شد ؛داغ داغ . هر اناری هزار تا دانه داشت . دانه ها عاشق بودند دانه ها توی انار جا نمی شدند انار کوچک بود . دانه ها تر کیدند ؛انار ترک برداشت . خون انار روی دست لیلی چکید .لیلی انار ترک خورده را از شاخه چید . مجنون به لیلی اش رسید .خدا گفت : راز رسیدن فقط همین بود کافیست انار دلت ترک بخور
+ نوشته شده در
شنبه 24 شهریور ماه سال 1386 توسط الناز |
| 9
نظر
برای آمدنت گل چیدم و برای رفتنت اشک ریختم ...چه باشکوه آمدی و چه بی خیال رفتی
******
ای دوست دلت همیشه زندان من است آتشکده عشق تو از آن من است آن روز که لحظه وداع من و توست آن شوم ترین لحظه پایان من است.
******
عاشق هرکس شدم او شد نصیب دیگری ... دل به هرکس دادم او هم زد به قلبم خنجری ... من سخاوت دیده ام دل را به هرکس می دهم ... شرم دارم پس بگیرم آنچه را بخشیده ام
******
به بازار سیاه رفتم برای خریدن عشق ولی در ابتدای ورودم روی کاغذی خواندم در غرفه هوس بازان عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی پاک بازان
******
در شیرینی بوسه غرق بودیم که ناگهان شوری اشک رابر لبانم احساس کردم و فهمیدم که این بوسه ی جدایس
******
شاید آن روز که سهراب نوشت : تا شقایق هست زندگی باید کرد خبری از دل پر درد گل یاس نداشت باید اینجور نوشت هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس زندگی اجبارست
******
سهراب گفتی:چشمها را باید شست......شستم ولی !......... گفتی: جور دیگر باید دید.......دیدم ولی !.............. گفتی زیر باران باید رفت........رفتم ولی !............. او نه چشمهای خیس و شسته ام را..نه نگاه دیگرم را...هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: " دیوانه باران ندیده !! "
******
دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ،دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشتهناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالیکه از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر