*عاشقانه های من برای تو*




درد و دل

آثار بجا مانده از یک عاشق :

دوستان

دوستان عاشق

موضوعات :


آمار وبلاگ :
طراح قالب:

لوگوی دوستان

کد جاوا :

سیندرلا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

تعطیل است


 

 

 

به دلایلی اینجا تعطیل است

اگر نظر گذاشتید حتما جواب میدم اما فعلا آپ نمیکنم


+ نوشته شده در چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387 توسط الناز |

یک تصمیم


 

یک تصمیم

 

دخترک خسته بود و دلتنگ،خسته از چی و دلتنک کی نمی دونست اما این احساس  چند ماهی بود که همراهیش میکرد دلش می خواست فکر کنه و راه حلی برای مشکلاتش پیدا کنه اما متاسفانه اون عادت به فکر کردن نداشت و همیشه اول کارش و میکرد و بعد فکر میکرد که اون کاری که انجام داده درسته یا نه؟بیشتر وقتا بخاطر همین اخلاقش مجبور شده عذر خواهی منه اما واقعا دست خودش نبود.

دخترک چند وقت پیش بخاطر همین بی فکری و بچه بازیاش کسی و که خیلی دوست داشت از دست داده بود خیلی سعی کرده بود که دوباره پسر و برگردونه اما پسر دیگه خسته شده بود و قبول نکرد و بهش گفت:باید سوخت و ساخت.دختر هم قبول کرد،حالا که چند ماه از اون موضوع میگذشت و پسر هم رفته بود دنبال زندگی خودش دختر هم مجبور شده بود ناخواسته راهش و انتخاب کنه و ادامه بده با اینکه زیاد پسر و دوست داشت اما دیگه نمی خواست که برگرده به نظرش دوری و دوستی خیلی بهتر بود بالاخره تصمیمش و گرفت و می خواست بیشتر به خانوادش برسه خانواده ای که خیلی وقت بود با ابنکه کنارشون بود ازشون دور شده بود احساس میکرد بهشون بد کرده،بهشون خیانت کرده و جواب محبت های اونا این نبود و بیش از حد متوجه خودش و مسائل خودش شده بود دیگه باید از لاک خودش بیرون می امد و واسه آیندش برنامه ریزی میکرد همین کارم کرد و برای آیندش تصمیم گرفت به خانوادش توجه بیشتری میکرد،هیچ کدوم از اعضای خانوادش از اتفاقاتی که این چند وقته براش افتاده بود اطلاعی نداشتن فقط دوستاش میدونستن و خداروشکر دوستای خوبی داشت و تنهاش نمی ذاشتن.

حالا بعد از چند ماه دیگه اون آدم سابق نبود هدف داشت و یک برنامه ریزی درست،دلش هم نمی خواست هیچ چیزی این برنامه ها رو به هم بزنه هر چند که هنوزم با یک سری مشکلات دست و پنجه نرم میکرد اما دیگه چیزی به روی خودش نمی آورد و مصمم تر پیش می رفت و فقط منتظر بود که سالها زودتر بگذره تا اون به اهدافش نزدیکتر بشه از پسر هم بی خبر نبود،عاشق شده بود و دختر خوشحال بود که اونم بالاخره یکی و پیدا کرده که بتونه  آیندش و باهاش بسازه.حالا دختر به ابن نتیجه رسیده بود که کافیه اراده کنه تا همه چیز اونطوری که اون میخواد پیش بره........

 

((از همه چیز گذشتن و به همه چیز رسیدن مهم نیست،مهم از چه گذشتن و به چه رسیدن است.))

همه داستان به غیر از جمله آخر از خودمه


+ نوشته شده در شنبه 8 تیر ماه سال 1387 توسط الناز | | 41 نظر

کوچه


  

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

 

همه تن چشم شدم خیره بدنبال تو گشتم

 

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم

 

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید

 

باغ صد خاطره خندید

 

عطر صد لبخند پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

 

پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

 

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

 

من همه محو تماشای نگاهت

 

 

آسمان صاف و شب آرام

 

بخت خندان و زمان رام

 

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

 

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

 

شب و صحرا و گل و سنگ

 

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یادم آمد تو به من گفتی:

 

از این عشق حذر کن

 

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

 

آب آیینه ی عشق گذران است

 

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

 

باش فردا که دلت با دگران است

 

تا فراموشم کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

 

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

 

چون کبوتر لب بام تو نشستم

 

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

 

با گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

 

تا بدام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

 

حذز از عشق ندانم،نتوانم

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

 

مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت

 

اشکی در چشم تو لغزید

 

ماه بر عشق تو خندید

 

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

 

پای در دامن اندوه کشیدم

 

نگسستم،نرمیدم

 

رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم

 

نگرفتی دگر از عشق آزرده خبر هم

 

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم

 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

 

 

 

 


+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد ماه سال 1387 توسط الناز | | 57 نظر

حالا چرا؟


 

 

 

 

 

حالا چرا؟

 

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

 

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا؟

 

نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

 

سنگدل این زودتر این میخواستی حالا چرا؟

 

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

 

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا؟

 

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

 

دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

 

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

 

این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا؟

 

شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

 

ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا؟

 

ای شب هجران که در تو چشم من یکدم نخفت

 

این قدر با بخت خواب آلود من لالا چرا؟

 

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

 

در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا؟

 

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

 

خاموشی شرط وفاداری بود غوغا چرا؟

 

شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

 

این سفر راه قیامت می روی تنها چرا؟

 

شهریار


+ نوشته شده در یکشنبه 5 خرداد ماه سال 1387 توسط الناز | | 63 نظر

زندگی افسانه نیست


 

زندگی عشق است افسانه نیست آنکه عشق راآفرید دیوانه نیست

 

اجازه هست خیال کنم تا آخرش مال منی؟ خیال کنم دل منو با رفتنت نمی شکنی ؟اجازه هست خیال کنم بازم می آی می بینمت ؟ با اون چشمای مهربون دوباره چشمک می زنی؟ طپش طپش با چشمکت غزل بگم برای تو؟با اتکا به عشق تو تو زندگی برم جلو؟

 

آه ای بالاترین سوگند من"ای نهال در گریه و لبخند من خلق می گویند گر او یاد توست"مایه غم از چه در سیمای توست گر دل او با دلتنگت یکیست"نالهای حسرتت پس چیست؟ دوستت دارام تو می خواهی مرا؟باز میترسم نمی دانم چرا وای اگر روزی فراموشم کنی با غم و هجران فراموشم کنی همچو مرغ پر شکسته خواهم بود

 

وقتی که زندگی برات سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای ماهر نمی سازه

 

زندگی گل زردی است به نام ( غم ) فریاد بلندی است به نام ( آه ) مروارید قلتانی است به نام ( اشک) و آیینه ای شکستنی است به نام (دل)

 

قاصدک حرف دلم را تو فقط می دانی نامه عاشقیم را تو فقط می خوانی، قاصدک هیچ کس با من نیست همه رفتند تو چرا می مانی ؟!!

 

دلم همچو آسمان،پر از ابرهای بارانیست،
ای کاش دلم امشب بگرید، شاید که بغض عشق در چشمانم بشکند....

 

حس که پیدا شد عشق باریدن گرفت، هیچ میدانی رمز عاشق بودن هرکس فقط این است: ساده بودن، ساده دیدن، و ساده پذیرفتن...پس ساده میگویم، ساده...دوستت دارم

 

عاشقت خواهم ماند بی آنکه بدانی
دوستت خواهم داشت بی آنکه بگویم
درد دل خواهم کرد بی هیچ کلامی...
در آغوشت قرار خواهم گرفت بی هیچ کلامی
در آغوشت خواهم ماند بی هیچ کلامی
شاید احساسم اینگونه نمیرد

 

آرزومه که یه روز، تو کلبه ی قشنگمون
یه شب صاف مهتابی، با دیوارای عنابی
دست بکشم رو گونه هات ، خیره بشم به اون چشات
حس کنم کنارمی ، تو آغوش گرم منی
سرت رو شونه هام باشه ، دستات توی دستام باشه
نگات تو چشم من باشه ، لبات روی لبهام باشه
از عشق هم گر بگیریم ، از امروزو فردا بگیم
با این دلهای پاکمون ، یه جشن کوچک بگیریم

 

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 11 اردیبهشت ماه سال 1387 توسط الناز | | 84 نظر